در باب فلسطین و نابودی نظم حقوقی بین‌المللی غرب

در باب فلسطین و نابودی نظم حقوقی بین‌المللی غرب [1]

Ardi Imseis

مترجم: مهسا یزدی

دانشجوی دکتری حقوق بین‌الملل دانشگاه شهید بهشتی

ویراستار علمی: دکتر فریده محمدعلی‌پور

عضو هیئت علمی دانشگاه خوارزمی

مقدمه

تاریخ حقوق بین‌الملل مملو از نشانه‌های تغییر پارادایمی، لحظات مصائب و بازآغاز، فروپاشی و بازسازی است. از صلح وستفالیا تا کنگره وین، پیمان ورسای تا کنفرانس سانفرانسیسکو – تغییر در نحوه سازماندهی سیاسی بشر در سطح بین‌المللی معمولاً از یک آشوب بزرگ ناشی شده است که به نوبه خود منجر به ایجاد تغییرات اساسی در نظم حقوقی بین‌المللی به منظور تثبیت شیوه‌های جدید زندگی شده است. همان‌طور که دانشجویان من اغلب قبل از اینکه به اصول براونلی بپردازیم از من می‌شنوند، حقوق بین‌الملل چیزی بیش از مجموعه‌ای از قواعد است که بر امور بین‌الملل حاکم هستند. این امر از بسیاری جهات داستان شکست انسان است؛ همان‌طور که از طریق هنجارهایی که به منظور مدیریت تقسیم‌بندی‌هایی که به طور غیرمنطقی ایجاد کرده‌ایم و به طور مصنوعی ابناء ما را از هم جدا می‌کنند و منابعی که با روند صعودی محدود می‌شوند و ما به آنها متکی هستیم (مثلاً: حاکمیت کشور) ایجاد و بازآفرینی شده‌اند، ترسیم شده است. در زمانی که این شکست‌ها چنان عظیم بوده‌اند که نظم حقوقی موجود را در پی خود نابود کرده‌اند، از ما خواسته می‌شود که بپرسیم چرا و چگونه این اتفاق افتاده است؟ و مهم‌تر از آن، چه باید کرد؟

فلسطین به مثابه آزمون لیتموس

برای بسیاری، از جمله من، رویدادهای دو سال گذشته در فلسطین اشغالی نمایانگر یکی از این شکست‌های بشری است که نشان می‌دهد ظاهرا ما در حال حاضر بر سر یک دوراهی قرار گرفته‌ایم، یا حداقل می‌بایست خودمان را بر سر این دوراهی بدانیم. هنوز مشخص نیست که آیا این امر می‌تواند منجر به ایجاد تغییرات اساسی در نظم حقوقی بین‌المللی و در ماهیت مواردی ‌که در تاریخ نظم ما متداول هستند، شود یا خیر. با این حال، واضح است که نحوه واکنش ما در این برهه در آینده طنین‌انداز خواهد شد.

همان‌طور که میلیون‌ها نفر در سراسر جهان به ما یادآوری کرده‌اند – چه از طریق اعتراضات دانشجویی و اساتید دانشگاه، تعطیلی خیابان‌های اصلی، تعطیلی بنادر به رهبری اتحادیه‌ها، توقف کار، تحریم‌های ورزشی، دانشگاهی و فرهنگی، دادگاه‌های مردمی (مثلاً اینجا، اینجا و اینجا) و بله! حتی انتخابات شهرداری نیویورک که نشان‌دهنده تغییرات میان نسل‌ها در افکار عمومی غرب است – مبارزه علیه آپارتاید برای آزادی فلسطین اکنون آرمان اجتماعی-سیاسی دوران ماست، موضوعی که معیار اخلاق جمعی ما و همراه با آن، نحوه خوانش، درک و اعمال مقررات بین‌المللی به آن معطوف می‌شود.

از زمان وقوع وقایع سرنوشت‌ساز ۷ اکتبر ۲۰۲۳ که طی آن بیش از ۱۲۰۰ اسرائیلی کشته و ۲۵۲ نفر دیگر به اسارت گرفته شدند، اسرائیل درجه‌ای از خشونت را علیه فلسطین اشغالی به کار گرفته که در هیچ کجای قرن حاضر دیده نشده است. برآوردهای محافظه‌کارانه نشان می‌دهد که بیش از ۶۹۰۰۰ فلسطینی در غزه کشته شده‌اند که تقریباً نیمی از آنها زنان و کودکان بوده‌اند. هزاران خانواده پرجمعیت به معنای واقعی کلمه از بین رفته‌اند و ده‌ها هزار نفر یا بیشتر در زیر آوار جان خود را از دست داده‌اند. کمیسیون تحقیق سازمان ملل متحد بر اساس داده‌های اطلاعاتی اسرائیل، در مورد فلسطین/اسرائیل گزارش می‌دهد که تا ماه می ۲۰۲۵ «۸۳ درصد از کشته‌شدگان در غزه غیرنظامی بوده‌اند». بیش از ۱۷۰۰۰۰ فلسطینی زخمی شده‌اند که بسیاری از آنها تا آخر عمر مجروح خواهند ماند. بیش از ۱.۹ میلیون نفر از اهالی غزه چندین بار به اجبار منتقل شده‌اند (که تقریباً ۹۰ درصد از جمعیت را تشکیل می‌دهند) و تمامی آنها در معرض حملات بی‌رحمانه بمباران فشرده، زمین سوخته و قحطی به عنوان روش‌های جنگی قرار گرفته‌اند. طبق گزارش مرکز ماهواره‌ای سازمان ملل متحد، تقریباً ۷۰ درصد از کل زیرساخت‌های غزه از جمله زیرساخت‌های مسکونی، تجاری، آموزشی، بهداشتی، آب، فاضلاب، انرژی، مذهبی و فرهنگی تخریب شده یا آسیب دیده‌اند؛ به عبارت دیگر، هر آنچه که وجود سازمان‌یافته بشری را حفظ می‌کند.

تمام رخدادهای فوق با جریان مداوم صدها فراخوان عمومی همراه بوده است که نیت نسل‌زدایی را از سوی رهبری اسرائیل و افراد تحت فرمان آن و همچنین رسانه‌های عمومی و اجتماعی جریان اصلی اسرائیل نشان می‌دهد. گفته‌هایی که به این امر صحه می‌گذارند، شامل این موارد می‌شوند که «هیچ غیرنظامی‌ای که دخالتی در امور نظامی نداشته باشد»، در غزه وجود ندارد؛ آنها «حیوانات انسان‌نما» هستند؛ تنها «پاسخ» «نابودی کامل غزه و همه حیوانات دوپا در آنجا» است؛ و فلسطینی‌ها «عمالیقیان»(Amalekites (امروزی هستند، دشمنان کتاب مقدس عبرانیان باستان که خداوند دستور «از بین بردن» «نسل» آنها را داده است («حالا بروید؛ به عمالیقیان حمله کنید؛ و هر آنچه را که متعلق به آنهاست کاملاً نابود کنید. به آنها رحم نکنید؛ زن و مرد، کودک و نوزاد، گاو و گوسفند، شتر و الاغ را بکشید»: اول سموئیل ۱۵:۳)

در عرض دو سال، نوار غزه اشغال شده توسط اسرائیل- که از پرجمعیت‌ترین مکان‌های روی زمین است و تقریباً نیمی از جمعیت آن را کودکان تشکیل می‌دهند و باروخ کیمرلینگ، جامعه‌شناس اسرائیلی، آن را «بزرگ‌ترین اردوگاه کار اجباری موجود» نامیده است – توسط قدرت اشغالگر با خاک یکسان شده است. اسرائیل این کار را با بیش از ۷۰،۰۰۰ تن بمب که عمدتاً ساخت آمریکا هستند، انجام داده که این مقدار بیش از مجموع بمب‌هایی است که در طول جنگ جهانی دوم بر روی درسدن، هامبورگ و لندن ریخته شد (باز هم، یک تخمین محافظه‌کارانه). در ژانویه ۲۰۲۴، دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) تشخیص داد که اسرائیل در حال ارتکاب نسل‌زدایی علیه فلسطینیان غزه است؛ آن هم به نحوی که آن را موجه و معقول نشان دهد. همچنین قبل و بعد از این امر، بسیاری از نهادهای وابسته به سازمان ملل متحد (به عنوان مثال اینجا، اینجا و اینجا)، سازمان‌های حقوق بشری بین‌المللی، فلسطینی و اسرائیلی (به عنوان مثال اینجا، اینجا، اینجا و اینجا) و صدها متخصص حقوق بین‌الملل و نسل‌زدایی در سراسر جهان (به عنوان مثال اینجا و اینجا) به این نتیجه رسیده‌اند که نه تنها نسل‌زدایی غزه محتمل است بلکه مدت‌هاست که اقدامات اسرائیل از آستانه نگران‌کننده نیز عبور کرده است.

برخی افراد ادعای من مبنی بر اینکه شرایط فلسطین یک رویداد پارادایمی در تاریخ نظم حقوقی بین‌المللی است (یا باید باشد) را زیر سوال خواهند برد. آنها به درستی به شرایط سایر نقاط جهان اشاره خواهند کرد که شامل نقض همان اصول حقوقی نقض‌شده در فلسطین یا درجه‌ای مشابه و حتی بیشتر و بدتری از قساوت هستند. فهرست نام این مناطق بسیار طولانی است، اما برای اثبات این نکته کافی است رواندا، سودان، اوکراین و یمن را به یاد بیاوریم. برای اطلاع سایرین، من این نگرش و عقیده فراگیر را به اشتراک می‌گذارم.

اما آنچه فلسطین را از بسیاری جهات متفاوت می‌کند، جنایات و رویدادهای رخ داده در آنجا نیست؛ اگرچه اتفاقات وحشتناکی هستند، بلکه این است که چه کسی تحت چه بهانه‌ای مرتکب آنها می‌شود و این اقدامات تا چه حد با داستان پیدایش نظم حقوقی بین‌المللی لیبرال غربی پس از جنگ جهانی دوم مغایرت دارند. در اصل، این موضع‌گیری شکنجه‌گران فلسطین است که به این امر فوریت بیشتری می بخشد؛ وضعیتی که به گفته‌ لرد آرتور بالفور که خود آغازگر این ماجرا بوده است، در مورد اعمال جهانی حقوق بین‌الملل «کاملاً استثنایی» باقی می‌ماند (نقل از اینجا، صفحه 47).

وقتی از «شکنجه‌گران» صحبت می‌کنم، نه تنها به قدرت اشغالگر و غیرقانونی اسرائیلی اشاره می‌کنم بلکه به تعداد کمی از کشورهای غربی، به رهبری ایالات متحده، با شخصیت‌های حقوقی، رسانه‌ها و اندیشمندان نخبه همراهشان که در طول تاریخ از اسرائیل به عنوان به اصطلاح «تنها دموکراسی در خاورمیانه» و شریکی با «ارزش‌های مشترک» حمایت کرده‌اند نیز اشاره دارم. دلیل اهمیت این موضوع مستقیماً به خاستگاه حقوق بین‌الملل نه تنها به عنوان آنچه که ما آموزش می‌دهیم و به آن عمل می‌کنیم بلکه به عنوان بخشی از چارچوب سازماندهی نظم چندجانبه از سال ۱۹۴۵ برمی‌گردد. همه ما از نزدیک با روایت خاستگاه آشنا هستیم. بنابراین می‌توان آن را به سادگی تکرار کرد. پس از ویرانی‌ قدرت‌های محور در طول جنگ جهانی دوم که به هولوکاست شش میلیون یهودی اروپایی منجر شد، متفقین پیروز بزرگوارانه یک نظم حقوقی بین‌المللی جدید را به زعم خود شکل دادند. این نظم مبتنی بر اصول لیبرال، از جمله ممنوعیت کلی استفاده از زور در امور بین‌الملل، با نتیجه فرعی ممنوعیت فتح سرزمین، احترام به حقوق بشر، از جمله حق تعیین سرنوشت مردم و اصل برابری حاکمیت کشورها بود. سال ۱۹۴۵، آن‌طور که این روایت می‌گوید، نقطه عطفی برای پیروزی این نظم لیبرال غربی بود؛ همان‌طور که در گسترش معاهدات چندجانبه‌ای که تضمین می‌کردند بشریت «دیگر هرگز» اجازه چنین ویرانی‌هایی را نخواهد داد، آشکار شد و به درستی به ما آموخته‌اند که زیربنای تمامی اینها تجربه یهودیان اروپای اشغالی توسط نازی‌هاست که مجبور شدند بهای نهایی را صرفاً به خاطر اینکه خود واقعی‌شان باشند، بپردازند.

بسیاری در غرب پس از جنگ، یهودیان را به عنوان قربانیان جاودان می‌دانند که این امر به عنوان مثال، در شخصیت الی ویزل، برنده جایزه نوبل، تجلی یافته‌است. وی استدلال می‌کرد هولوکاست در مورد نسل‌زدایی مطلق، منحصر به فرد و متفاوت است. به عنوان بخشی از این داستان قدرتمند بلا و تجدید حیات، اسرائیل که خود را کشور یهودی می‌نامد، به شکل یک ققنوس افسانه‌ای برخاسته از خاکستر جنگ، چراغ امید و اخلاق و نوری برای ملت‌ها درآمده است. به این معنا، اعتبار نظم حقوقی بین‌المللی لیبرال پس از جنگ جهانی دوم از بسیاری جهات به طور جدایی‌ناپذیری با اسرائیل مرتبط بوده است، نه تنها به عنوان یک کشور شجاع از بازماندگان فاشیسم اروپایی، بلکه به عنوان یک پروژه و ایده که می‌بایست برای توجیه و تداوم برتری خود بر پروژه لیبرال غربی پیروز شود.

در این زمینه، درک این موضوع دشوارنیست که چگونه فلسطینیان غیراروپایی،قربانی قربانیان جاودان غرب را در موقعیتی منحصر به فرد و نامساعد قرار داده است. همان‌طور که در جای دیگری نوشته‌ام، پاکسازی قومی فلسطینیان بومی در سال ۱۹۴۸ توسط اسرائیل از سرزمین اجدادی‌شان، سلب مالکیت و غصب گسترده اموال آنها، سلب تابعیت گسترده آن جمعیت و انکار حق این افراد برای بازگشت و جبران خسارت، نقض فاحش و سیستماتیک مقررات بین‌المللی مربوط است که تا به امروز نیز ادامه دارد. بیش از تقریباً هشت دهه است که این موارد با اقدامات بی‌شمار اسرائیل – اداری، قانون‌گذاری، قضایی و نظامی- صورت پذیرفته و توسط آنچه سازمان حقوق بشر اسرائیلی بتسلم (هB,Tselem) عنوان رژیم «برتری جویی یهودی» بین رودخانه و دریا توصیف کرده است – یک رژیم آپارتاید – تشدید شده است.

اسرائیل حتی قبل از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، تنها با تصرف غزه، مردم آنجا را از هر چیزی که به واسطه آن حتی قادر به حفظ زندگی شرافتمندانه باشند، محروم کرده بود. اقدامات فوق در غزه را این گونه می‌توان توصیف کرد: ۵۶ سال اشغال نظامی غیرقانونی توسط اسرائیل که با ۱۶ سال محاصره غیرقانونی اسرائیل همراه شده است؛ حملات نظامی متعدد اسرائیل که منجر به ده‌ها هزار تلفات از جمله کشته و معلول شدن هزاران کودک شده است؛ یک فرآیند چنددهه‌ای توسعه‌زدایی و صنعت‌زدایی که منجر به نرخ بیکاری ۴۵ درصدی و نرخ فقر ۶۰ درصدی شده است و ۸۰ درصد از جمعیت به نوعی به کمک‌های بین‌المللی وابسته هستند؛ و یک سیستم مراقبت‌های بهداشتی که به دلیل محاصره غیرقانونی در آخرین نفس‌های خود قرار دارد (برای همه این موارد به اینجا مراجعه کنید). اگر یادآوری نکنم که تقریباً ۷۰ درصد از ساکنان غزه امروزی در واقع اهل غزه نیستند بلکه پناهندگان فلسطینی ثبت‌شده‌ای هستند که از مناطقی آمده‌اند که اکنون در داخل اسرائیل قرار دارند و به دلیل یهودی نبودن توسط اسرائیل برای دهه‌ها از بازگشت و جبران خسارت منع شده‌اند، کوتاهی کرده‌ام. با این همه، همان‌طور که دبیرکل در ۲۵ اکتبر ۲۰۲۳ اشاره کرد، وقایع ۷ اکتبر «در خلأ اتفاق نیفتادند».

نکته من این است: با جسارت مقاومت در برابر سلب مالکیت، آوارگی و حذف دایمی خود به نفع مردمی که آزار و اذیت خودشان در اروپا ارتباط چندانی با آنها نداشت، مردم فلسطین (یا متحدانشان) قبل از مواجهه با قدرت هژمونیک غرب به اشکال مختلف، کار زیادی از انان برنمی‌آمد. استفاده از زور؟ «تروریسم». دیپلماسی؟ «تروریسم دیپلماتیک». روزنامه‌نگاری؟ «تروریسم روزنامه‌نگاری». توسل به قانون؟ «جنگ حقوقی». نتیجه این است که وقتی فلسطینیان سعی در جبران خسارت از جمله از طریق حقوق مندرج در قواعد بین‌المللی داشته‌اند، با استانداردهای دوگانه مواجه شده‌اند.

یکی از بارزترین این موارد، موضع‌گیری کشورها و روشنفکران غربی در مورد اوکراین در مقایسه با موضع آنها در مورد فلسطین است. در هر دو مورد، یک قدرت اشغالگر به طور غیرقانونی در خاک خارجی حضور دارد که نقض ماده 2(4) منشور ملل متحد است. در هر دو مورد، قدرت اشغالگر ادعا کرده است که تمام یا بخش‌هایی از سرزمین اشغالی را به خود الحاق می‌کند که نقض ممنوعیت قطعی فتح سرزمین و تعهد عام‌الشمول احترام به اصل تعیین سرنوشت مردم است. با این حال، در صورتی که در اوکراین این بازیگران غربی به حمایت یا تحمیل انواع اقدامات اجباری و غیراجباری علیه کشور متخلف شتافته‌اند، در فلسطین همچنان به طور فعال از اقدامات آنها به درجات مختلف حمایت می‌کنند و در عین حال انواع توجیهات خیالی را برای آن ارائه می‌دهند. به عنوان مثال، به ما گفته می‌شود که فلسطین یک کشور نیست، حتی اگر توسط 158 کشور به عنوان یک کشور به رسمیت شناخته شده باشد و در سطح بین‌المللی که فقط برای کشورها باز است، درگیر اقداماتی بوده که انجام می‌شود. به همین ترتیب، به ما گفته می‌شود که اقدامات اسرائیل در فلسطین اشغالی با «حق» ادعایی دفاع از خود مطابقت دارد؛ اگرچه دیوان بین‌المللی دادگستری تشخیص داده است که اسرائیل نمی‌تواند برای استفاده از زور در مورد حملاتی که از داخل سرزمین اشغالی فلسطین صورت می‌گیرد، به ماده ۵۱ منشور ملل متحد استناد کند و حضور اسرائیل در فلسطین اشغالی به دلیل نقض منشور ملل متحد غیرقانونی است.

جای تعجب نیست که این استانداردهای دوگانه از دید اکثریت قریب به اتفاق مردم و کشورها پنهان نمانده است. چه کسی از ما با امتناع کشورهای جنوب جهان از حمایت از فشار غرب علیه روسیه در اوکراین آشنا نیست؟ چگونه می‌توان به رسمیت شناختن و درخواست تحریم غرب در مورد نسل‌زدایی سودان و روهینگیا توسط غرب با بدبینی نگاه نکرد، در حالی که همچنان در نسل‌زدایی غزه همدست است؟ نخبگان غربی چنان مصمم هستند این ریاکاری را بپوشانند که به شدت بیش از پیش اقداماتی را برای غیرقانونی کردن یا جلوگیری از آزادی بیان شهروندان خود در هنگام حمایت از حقوق بشر فلسطینیان، چه تحت پوشش جعلی مبارزه با یهودستیزی، یا سوءاستفاده از قوانین ضد تروریسم و موارد مشابه، اتخاذ می‌کنند. تلاش ایالات متحده به ویژه برای محافظت از اسرائیل در برابر هر گونه پاسخگویی در سطح چندجانبه چه با قطع (یا تهدید به قطع) بودجه و مشارکت حیاتی سازمان ملل متحد، سوءاستفاده از حق وتوی خود در شورای امنیت یا با اعمال تحریم‌های فلج‌کننده علیه قضات و پرسنل دیوان کیفری بین‌المللی یا کارشناسان سازمان ملل متحد به ویژه نشان می‌دهد که رفتار غرب با فلسطین تا چه حد بر بی‌ثباتی حقوق بین‌الملل پرتو می‌افکند. حمایت ایالات متحده از تصویب قطعنامه ۲۸۰۳ (۲۰۲۵) شورای امنیت در ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵ که در ظاهر، به دلیل نقض هنجارهای آمره مربوط به ماهیت عام‌المنفعه، پرسش‌های جدی در مورد مشروعیت آن مطرح می‌کند، تنها آخرین نمونه از این موارد است (به اینجا و اینجا مراجعه کنید). همان‌طور که بسیاری از ما بارها استدلال کرده‌ایم، فلسطین همچنان آزمونی است که با آن می‌توان تمامیت و پایداری نظم حقوقی بین‌المللی را سنجید.

نتیجه‌گیری

برایان اورکهارت، معاون دبیرکل سابق سازمان ملل متحد در امور ویژه سیاسی، در سال ۱۹۸۷ با ابراز تاسف اظهار داشت که «مسئله فلسطین از سال ۱۹۴۸ توسعه سازمان ملل متحد را تحت الشعاع قرار داده است» و دخالت سازمان ملل متحد در مسئله فلسطین «تصویر این سازمان را مخدوش کرده و اعتبار و آبروی آن را بیش از هر موضوع دیگری از بین برده است» (برایان اورکهارت، زندگی در صلح و جنگ، انتشارات هارپر و رو ۱۹۸۷، صفحه ۱۱۴). در سال ۲۰۲۵، به نظر می‌رسد که مسئله فلسطین به نقطه‌ای رسیده باشد که نظم حقوقی بین‌المللی لیبرال غربی را به طور کلی به نقطه بحرانی برساند. اگر قربانیان جنایات ناگفته در اروپای اشغالی و حامیان غربی آنها قادر به انجام و توجیه جنایات فجیعی هستند که روزانه به صورت زنده برای جهان پخش می‌شوند، این موضوع در مورد وضعیت کلی بشریت چه می‌گوید؟ آیا غوغای این لحظه برای گسستن از گذشته‌ای که آن را به وجود آورده است؛ مانند بسیاری از لحظات دیگر در تاریخ رشته ما کافی خواهد بود؟ یا اینکه ما محکوم به ادامه این مسیر به سوی فراموشی هستیم؟[2]

[1] https://www.ejiltalk.org/on-palestine-and-the-death-of-the-wests-international-legal-order/

[2] ویراستار ادبی: صادق بشیره (گروه پژوهشی آکادمی بیگدلی)

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *